تبليغاتX
اینجا دقیقا آنطرف دنیاست...



مگر مه تا کجا پیش رفته بود


که انگشتهایم از تصویر توی قاب خالی شد؟


مگر مه تا کجا پیش رفته بود؟


این سرمای لعنتی خیس


این سرمای لعنتی


تمام مفاصل  خانه را متورم کرده است


میدانم


دیگر میدانم که ملافه های سپید


چیزی بجز توهم شبهای نشئه گی و فیلتر های جویده شده


نیست


باشد


بگذار مه بیاید


من با خطوط موازی سپید میروم


تو با انگشتهای مرطوب دختری در تصویر




+ تاريخ سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:17 نويسنده - محبوبه راد - |

ژاک پرور (jacques prevert)

1


قهوه را

در فنجان ریخت

شیر را

در فنجان قهوه ریخت

شکر را

در شیر قهوه ریخت

با قاشق چایخوری

آن را هم زد

شیر قهوه را سر کشید

و فنجان را گذاشت

بی آنکه با من حرف بزند

سیگاری روشن کرد

دودش را

حلقه کرد

خاکسترش را

در زیر سیگاری ریخت

بی آنکه با من حرف بزند

بی آنکه به من نگاه کند

برخاست

کلاهش را

بر سر گذاشت

بارانی اش را

پوشید

چون باران می آمد

و رفت

زیر باران

بی هیچ کلامی

بی آنکه به من نگاه کند

و من سرم را

میان دستانم گرفتم

و گریستم .

* * *


اورهان ولی

2



پاسخ گربه قصاب به گربه آواره


تو از فقر میگویی

پس کمونیستی

بعد آتش میزنی به ساختمانها

در استانبول

در آنکارا. . .

عجب خری هستی تو !

* * *


 مایکل مونتانا

3



تو محله های پایین  نیویورک بود 

که بابام عاشق یه زن سیاه شد  که الان مامانمه

تو محله های بالا شهر نیویورک بود

که من عاشق یه زن سفید شدم

آخ پسر نمیدونی که پوست سفیدش....

حالا من تو دادگاه نشستم و

سفیدا  دارن محاکمم میکنن

به جرم این که من کله  ی سفید اونو  ترکوندم

پسر یادت باشه

کسی حق نداره به سیاها تف بندازه !


 

                                                                                  


+ تاريخ دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 20:55 نويسنده - محبوبه راد - |



انگار چیزی را تجربه کرده باشی


شبیه لاشه ی متعفن سگی


که عبور قطاری را


از روی ستون فقراتش


به یاد می آورد


و درد بکشی       وقتی لبخند میزنی

 

و انعکاس سوت قطار در سرت   . . .


 

*

کاش بغلم می کردی


در سرم جانوری مدام به تو فکر میکند



+ تاريخ شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 17:1 نويسنده - محبوبه راد - |




اینکه بنشینی و خودت را  به زندگی مجبور کنی که  کاری نیست


تصمیمت را بگیر!



+ تاريخ جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 11:40 نويسنده - محبوبه راد - |


دست تکان بده و بایست

 

تا قطار از ایستگاه دور شود

 

بگذار خیال کنم از رفتنم غمگینی

 

 

+ تاريخ شنبه سوم اسفند 1387ساعت 12:3 نويسنده - محبوبه راد - |


می دانی

 

زنی که در آشپزخانه زندگی میکند

 

آواز ندارد

 

مدتهاست 

 

اما نهار همیشه

 

به موقع آماده خواهد شد !

 

 

+ تاريخ جمعه دوم اسفند 1387ساعت 7:2 نويسنده - محبوبه راد - |


نگاه کن

 

این من است که از کنار شانه هایت سقوط میکند

 

عذرخواهی میکنم

 

از :  کنار شانه های شما (که هیچ وقت دروغ نمی گویند)

 

به :  فنجان روی میز

 

هم بزن

 

من می چرخد

 

و صفحات تقویم جیبی تان ورق می خورد

 

ورق می خورد

 

ورق می خورد

 

و من می چرخد

 

و عابران صفحات تقویم جیبی

 

توی فنجان شما

 

کنار من !

 

و من

 

مهم نیست

 

چشمانت را ببند

 

و فنجانت را سر بکش

 

من مدتهاست ته نشین شده است.

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 19:1 نويسنده - محبوبه راد - |


اتاق در من سرازیر می شود

 

با همه ی حجم ها و فرم ها و فضا ها

 

ومن پر می شود از اتاقی که خالیست !

 

تماشاگران پیاده رو

 

گیج بخار خلسه و شهوت

 

دماغ هایشان را به شیشه های پنجره ی اتاقی چسبانیده اند

 

که منم !

 

نه

 

به من نگاه نکنید

 

من نمی توانم با شما ها بخوابم !

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 12:28 نويسنده - محبوبه راد - |


بیهوده بود

 

حتی عشق با حجم آبی اندوهش !

 

و آن اتفاقی که باید می افتاد

 

به زمان دیگری موکول شده بود

 

من خسته بودم

 

و پراکندگی پر ازدحام رنگها

 

پلکهایم را آزرده بود

 

من خسته بودم

 

و در گوشهایم هر روز

 

پیرزنی مغموم

 

آوازهای بومی سواحل دور را می خواند

 

کاش دستی صورتم را نقاشی می کرد

 

و گیسوان نداشته ام را می بافید

 

 

*

 

فرصت تمام شد

 

اینجا دقیقا آنطرف دنیاست

 

و قرار نیست اتفاقی بیافتد !

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 12:22 نويسنده - محبوبه راد - |